من درد در رگانم،حسرت در استخوانم، چیزی نظیر آتش در جانم پیچید...
سرتاسر وجود مرا گویی چیزی به هم فشرد،تا قطره ای به تفتگی خورشید جوشید از دو چشمم...
از تلخی تمامی دریاها در اشک ناتوانی خود ساغری زدم

درد من حصار برکه نيست، درد من زيستن با ماهياني است که فکر دريا به ذهنشان نرسيده است

:-*
 

آبشار گیسوانت و هر خط آبی مویی به هم پیوسته از پریشانی...

بر آبشاران گیسوانت از همان بالا خود را به مویت آویز می کنم، از همان بالا خود را به پایین می اندازم

کش می آورم تا اعماق نوک گیسوانت و از تارتار موهایت خود را به پهنه آبگون سینه ات می پرانم.

 

من گمشده ی آب های شیرین ام وگرنه دریای شورین دلم هر شب از قله چشمانم به زرع خشکیده سینه ام جاریست که قلبم نمک خون گرفته است.

تندتر از نور سالهای نوری را در خلأگاه تاریک امید در می نوردم تا شاید نشانه ای از زیست در فراسوی مرزهای ممکن، در خیالات بگمان عاقلان ناممکن بیابم. 

من بعنوان ثروتمندترین مرد جهان فراسوی زمین عشق تو را تکه تکه خریدار می شوم، همه عالم خارج را بنامت سند می زنم،خیالت جمع که آنجا... که دست هیچکس یه آنجا نمی رسد. همه عالم خارج برای خلوت ما دو ست...

ماه  امشب کامل است، هلال های هر سوی خاطره را چون پازل امشب بهم زده ام و هلال چشمانت را بر همین هیچ های دور از دسترس، هلهله های شادی زده ام.

بانو! از چه عاشق نیمچه مردی سپیدار قامت تکیده شده ای؟ نیمچه مردی با تابیدگی مخچه و جنون نیچه ای

 

هفتاد هشتاد ساله هم که شوم خاطر پاهایت، هفتت که گر سرم خوب گیج رود و بچرخد میشود همان هشتت می شود، هفتاد که بودی، هشتاد هم اگر شوی، هنوز هم فرق سینه ات، شکاف فرق سرم، بر فرق سینه ات فرقم می دهد با آنسان آرزوها، که اینها عقده و آرزوهایم هستند.

شایعه های ساختگی ذهنم که بالا می کشد ، کهکشان آرزوهایم....  شقیقه هایم تیر می کشد و شفیره یعنی چه؟ من نمیدانم، به یادم نمی آید....    تنها میدانم شیفته تو شدم که بتر از مجنون شهامت شهادت شیرین شراب شرم تُرا شربت هلاهل به کامم شُرب کردم.

 

کبوترهایمان را آنچنان بخشیدند که بقبقوی بوقله ها هم قریب به یقین غریب شده است. اما به درک، من خیانت کبوترها را با همین دو چشم تر خود هم دیده ام... بغبغوی آنان مغالطه غمناک غریبی است وگرنه کبوتر ها هم کم غیرت عشق ندارند...

 

اشک ها گلوله ها سرد دق، که می سوزانند از سر دق، چشم ها پاسبان دل.... اصلا" چشم های پاسبان منجنیق و اشک ها گلوله های آتشین دق و قربانگاه عظیم وصال ها همین تن

 

به خیال تو که به هوا می زنم ، تا خلأ از خود پیش می روم و زمین را هم زیر پا می نهم، زیر پای تو که جای خود دارد، زمین را  زیر پا می نهم، کجا به خواب رفته ای؟  من خوابم نمی برد، بیا که سیر ببینمت بعدش خودم شیپور به دستت می دهم و لالایی سنگین ات را برایم با ساز بخوان....

من آنچنان نخوابیده ام که اگر تو را ببینم برای همیشه به خواب می روم، خواب که نه، از هوش می روم.

هرجا که هستی، همانجا گورم را بکَن که دیدار توست که مرا تا این حد زنده نگه داشته است.

اگر تو نبودی دست هایم را قلم می کردم کی اگر تو نباشی برای چه قلم در دست بگیرم؟

شرط می بندم که معاصر هیچ مردی نزایید که بیش از من در فراق دختری بگرید. شرط بر سر هیچ چیز؛ آخر من هیچ ندارم جز تو، و تو را حتی به یقین شرط نمی بندم؛ تو خود یکبار به قمار رفته ای، برده اندت...

صدو نود سانت آدم، نوزده سانت بچه، نوزده ها هزار سالیان نوری امید، همه اینجا به خواب رفته است؛ گویی که قوم آق شده ام...

حتا اگر علم با لباس های نرم پولادین و ماشین آلات مخمل نوید شکوفایی بدهد، من از اینجا جُم نمی خورم.

هر قالی هزاران نقش دارد و دنیا هزارن هزار قال و قول و قالی، اما خیالت قوی که قلاده من به قلاب قامت تو قیوم شده است...

 

حواسم  را از همه اطراف متلاشی کرده ای و دلم روشن است که عصای سپید این سپیدار در دستان توست.

من تو را به خانه ی روستاییمان می برم... تو مرا به کجا می بری؟ به خوابی؟ یا که بیداری؟

 

من انگشت در گوشهایت می گذارم، چشمانت را ببند و از غار دلت تمام عقده هایمان را، بجای هردومان، فریاد بجه...

هرکلمه از واژگان من هزار خاطره را در حافظه ات پدیدار می کند، یادت باشد تنها برای تو می نویسم.

یادت نرود، بخشش و صلح آغاز نهفتن عقده در صندوقچه های پر نور دلمان با گیاخاک خاطر است.

نبخششان، نبخششان امری صادره از من نیست، امر صادره از عشق است. وسلام و خدافظ

:: موضوعات مرتبط: دست نوشته ها
نویسنده : بیگانه
29 خرداد هم تمام شد و کجا بودی ؟
 

بزرگ شده ام و ترس های پیله ای م  پر گشوده اند 

ترس از مغز استخوانم به همه وجودم پر می کشد؛ به خواب هایم، به تنهایی هایم

بچه که بودم ترس از اجنه و دزد و ....

بزرگتر شدم؛ ترس از سرنوشت معشوقه ام؛ مردی مرا ببین عشقم، شرمگین می شوی.

شب ها تا صبح بیدارم، در ترس روشنایی چراغ ها من هم می ترسم اما می لرزم و بیخود قدم میزنم.

در تاریکی و سکوت شبانه خانه، تنها چراغ قرمز درون کلیدهای چراغها روشند.

قدم که میزنم، پیرزن عصا بدست خموده ی سیاه پوش خواب هایت به حقیقت شب های من دیده می شوند.

تمام موی بدنم سیخ می شوند (حتی همین الان)  اما باید قدم بزنم، پیرزن سیاهپوش ولم نمی کند.

راه که می روم، چراغ قرمز کلید ها.... من به رنگ قرمز حساسیت دارم، خود که میدانی...

رنگ قرمز، رنگ خون به هنگام پاره شدن پرده، هفتت به بالا و ....  یک تجاوز کاملا" قانونی

آخر یکبار چراغ تمام کلید ها تک پل خانه را می شکنم، کلیدهای تک پل، تنها، قرمز رنگ، خون و...

نههه ، اگر من چراغ ها را بشکنم پس چگونه تاوان بدهم؟!  بگذار چراغ ها هم چون پیرزن صف بگیرند.

یادت هست بخاطر دین پرده شرع رو نزدم، تو خواستی و من نزدم؟

تف به دین، تف به شرع و تف به همه چیزهایی که باور من بودند؛ جز عشق تو

من به تمام خداهای دور و نزدیک، خداهای ادیان و ناخدایان کافر کیش ،

به همه چیز و همه کس کافر شدم، آنهم تنها بخاطر تو، عشق یعنی تنها یک کس، خدای من یعنی تو...

البته خداوندی تو هم بگذشت، میدانی چرا؟    خود هم نمیدانم چرا

ولی میدانم اگر ایمان به خدا از من نمی خواستی؛ پرستنده تو بودم و بس؛آتشین تر از الان...

دمای کله ام به + بی نهایت  رسیده و دمای جسمم به - بی نهایت و این وسط...

این وسط قلبی که هی گرم و هی سرد می شود، گرم عشق و سرد از عقده 

عقده چیز خوبی است؛ اگر راهی برای انتقام باشد؛ اما هیچ انتقامی عقده من را کم نمی کند.

عشق بی آنکه بدانی استخوانهایت را مستهلک می کند و آرزوهایت را اشک....

عشق زمان را بی مفهوم می کند؛ گاهی کند و گاهی تند می گذرد اما ساعت ها را خفه می کند.

راستی یادت می آید زمان اصلا" نمی گذشت پشت ساعت ها سکوت پشت تلفن...

و زمان چه تلخ و سخت می گذرد وقتی می شنوم؛ مشترک مورد نظر....

ببین هچه فکر میکنم من در حد عشق نبودم؛ تو بیخود به من اراده دادی و توانایم کردی.

اما امروز که عالِم عشقم  عشقی نمی یابم، جز عشقی سقط شده و بیرون نیامده

و مردی که حاضر نیست سزارین کند، چرا که دلبسته این جنین عشقی است و زندگی حقیقتی نامفهوم...

البته دیگر به آخرکار رسیدم، دوسال مبارزه با حقیقت و اینک اغمای تمام !

این اغما، عشق که هیچ، زندگی را هم گنگ و نامفهوم کرده برایم...

هرچه بگویم تو خورشید، تو ماه، تو دریای عشق، تو سزاوار بهترین عاشقانه ها و تو ...

اینها همه دروغ هایی است برای بزرگ و بهتر جلوه دادن تو...

اما من حتا اگر بگویم تمام زیبایی ها و مهربانی های دنیا تویی دروغ گفته ام...

چراکه خورشید و ماه و ستاره و طبیعت و روی زیبا و... همه هستند اما دل من عاشق نیست.

عاشق یعنی معشوق؛ غیر از معشوق مابقی وصله ناجور به معشوق برای تفسیر معشوق است.

برای تفسیر معشوق تا دیگران بستایندش و...

اما آدم هرچه عاشق تر کم تعبیر تر، چرا که عشق ماورای الگو و کارکردهای زبانی است.

همینجور که دارم برایت حرافی میکنم تا صبح که خوابم ببرد برای خودم هرشب حرافی میکنم.

هم قصه گوی خود شده ام، هم جلاد خود... مابین این داستانها یکانگی اشک و لبخند است.

صدای چکاکک دندانهایم پشت لب های خندانم

صدای تق و تق یک خوذارضایی با تجسم همان تجاوز

و مردی که می گرید...

و مردی که " هیچگاه نمی خوابد، از هوش می رود" *

و بررسی انواع عشق لکانی برای خلوص در عشقی که یکطرف آن معشوقی جان سپرده 

و شادی های بی اساس این انسانها و مردی که با تمسخری تلخ سر به پایین می اندازد.

راستی امروز تولدم بود. 29 خرداد...         و کلی برایت خوابیدم، با خواندن کلی دست نوشته که تو را...

راستی کاش راه ارتباطی بود تا میدانستم فراموشی تو زادروز مرا از یادت نبرده است؟!

اگرچه زادروز من تجلی مردی است که باید زنده بگور باشد و ای کاش زاییده نشده بود.

البته اگر بهانه عشق تو نبود ای کاش زاییده نشده بودم، عشق تو که باشد، "ای کاش" به درک

آنقدر تو را دوست دارم که اگر کسی متولد 15 فروردین باشد عاشقش می شوم

واین هرگز "خیانت" نیست.

سپردن خود به ردپاهای توست و تو خوب میدانی چه می گویم

و باز هم مثل همیشه ،مردم مزاحم هایی که خلوت من و تو را در وسط نوشته هایمان بهم می زنند.

و گرنه تا زمانی که از پا می افتادم یا که از هوش می رفتم، قصه سخن گفتن من با تو پایانی ندارد.

اما خوب میدانی خانواده هم قانونا" عزیزان محسوب می شوند و تف به همه قانون ها...

اما جدا از قانون، خلوت من و تو نباید صدایی مزاحم داشته باشد؛ خلوت من و تو یعنی "خلوت"

فقط من و فقط تو  (بدون حضور شیطان یا خدا)

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

* من هیچگاه نمی خوابم از هوش می روم....  (شعر از هوش می ...   رضا براهنی)

:: موضوعات مرتبط: دست نوشته ها
نویسنده : بیگانه
بیتآآآآآآآآآآآآآآآآآآ ب
 

تو سوی آرزوهایت که می دوی، خود میدانی چه کس را از یاد برده ای؟!  تنها خودت را فراموش می کنی.

خود را برده ی آرزوهایت کرده ای....

اما من همینجا، سر همانجای قبلی ام نشسته ام، به سوی آرزویی شتاب ندارم.

میل کمال طلبی انسان را در خود یافته ام؛ همینجا سرجایم به اندرونم سر فرو برده ام.

آرزویی که هیچگاه کمالی ندارد که سر آخر پایان پذیرد، چگونه آخر یک روز تو را راضی خواهد کرد؟!

فقط خسته ترت میکند آنچه به اسم آرزو تو را دلخوش کرده تا بیهوده ننمایی.

آرام و قرار همینجاست، همین الان، همین زمان حال؛ 

ولی افسوس که ما آرامش را کمی آنورتر دیدیم، نه در همین حالا، که گذر زمان نامفهوم می شود.

ما چنان از خوشی دور بوده ایم که خوشی چون غده ای عقده این  در خاطراتمان حک می شود.

نه عزیز دل؛ خوشی در فراموشی گذشته و آرزو و دغدغه های فرداست.

خوشی فراموشی هرآنچه هست که الان موجودیت مشهود ندارد.

مشهود دل؛ نه مشهود جسم...

دلتنگی تو به من چه مربوط ؟  به من چه مربوط که روزی دوستت می داشتم؟

به من و تو چه که گاهی افسار زندگیمان را دست توهمات و رویاهای دور می دهیم؟!

من مدتهاست که عاشقم؛ عاشق همین صدای محمد معتمدی (آهنگ وبلاگ -گفتم غم تو دارم..- ) 

من مدتهاست عاشق خنده های آنی پس گریه هایم، عاشق گریه های میان خنده هایم...

من مدتهاست فراموش کردم خاطراتت را، تنها یادم می آید فلانی بود و فلانی چقدر بود

یادم نمی آید چه چیزی به خوشی گذشت، اما عقده هایم یاد نمی خواهند؛ همین حالا هم درونم هستند.

من به دخترم می گویم ؛ خداحافظ 

به عاشقم می گویم؛ به من چه که منو دوست داری؟

به معشوقم میگویم؛ از دوست داشتن تو چه سود؟

اما حقیقتا" چه سود؟  اما این دلیل نمی شود که من علاقه هایم را کلا" ابراز نکنم.

من شاید تنها، دلتنگ  واژه  "دلتنگی" باشم؛ همین

البته اینکه می گویم "همین" این واژه "همین" به همین چیزهای ساده ختم نمی شود.

دُمش را که بکشی تمام روده های درونی من را بیرون می ریزد.

مقصر دلتنگی های تو من نیستم؛ شاید اصلا" وازه "مقصر" تهمت به اشخاص باشد

ولی اگر به بایگانی حضورم سری بزنی ، صفحه ای سفید از سادگی و یکرنگی می بینی.

من مقصر دلتنگی های تو نبودم؛ و اینبار به حقیقت مسئول سرنوشت خویشی...

من به جبران ترس های کودکی، از ترس عقده گرفتم و شجاعانه "ترس" را کُشتم.

اما خود را در ترس های بزرگتری نهان کرده ام که بسیار ناملموس ترند.

من به دنبال آرزوهایم نرفتم، بر عکس تو  و در خلاف جهت تو بدنبال ریشه آرزوهایم رفتم.

بدنبال سخن یک کافر که به من ایمان خودباوری داد، به جستجوی ریشه آزوهایم رفتم.

در سخنان "لکان" ریشه آرزوهایم را به بی تفاوتی سپردم و حقیقت خود را فراسوی سخن گاهی لمس کردم.

چون10سال آخر زندگی "نیچه" یکباره می خندم و یکباره می گریم و بدون هیچ تکنیکی یکباره رقصان می شوم.

موسیقی هم زبانی دارد، گنگ تر از سخن، و دل من حرف هایی خیلی گنگ تر از موسیقی...

می فهمی که دارم درد دل  می کنم؟   آن هم مقتدرانه بدون نیاز به طرحواره دلسوزی تو..

درد دل  می کنم دیوانه وار!  نه اینکه تو را دیده باشم و دیوانه شده باشم. من خود با دیوانگی یکی شدم.

سر در گریبان انزوا به درونی دیوانه رسیدم و دیوانه شد روویم....

درون دیوانه من برای کارهایش دلیل نمی آورد، یک دیوانه دلیل نمی آورد، لذت می برد...

باور کن درون دیوانه ی  آدمی  قویتر از هر مستندات منطقی زندگی را درک می کند. شاید چون خیام.

من هربار تنهاتر ، یکی تر با دیوانه درونم؛ و تو هربار با دیگری دوگانه تر با خود...

فخر نمی فروشم، تنها عقده های گذشته را با چماق واژه ها بر سرت می کوبم؛ وگرنه دلسوزت نیستم.

اما خواهان آزادی درونت هستم... نمیدانم چرا؛ شاید چون تشنه آزادگانم.

عقده ها بیشمار؛ حوصله ها تنگ، سرها گرم ...  توقع ها...........

آرزو باید بخشکد دیگر...

لذت بردن از یک آهنگ گاهی لذت بخش تر از سخن انسان است.

انسان گنگ حرفای نگفته و بیشتری دارد، چون موسیقی بی سخن...

اگر سخن هم در موسیقی باشد که فتبارک الله ، ببخشید سخن نهههه، آوااااا  ،

چه آوای ساز، چه آوای محمد معتمدی ..........

 

 

:: موضوعات مرتبط: دست نوشته ها
نویسنده : بیگانه
سمفونی لال 1
تلخ ترین سخن برای شیرین ترین زن
" زنی که داستانش انسان را از شرم به آب مبدل
و از غیرت مرد را به سنگ می کشاند"
قصه ای که اگر هم تا آخر حوصله خرج کنی، تا آخر تابش نمیاوری
ــــــــــــــــــــــــ
می خواهم از زنی سخن بگویم که عشق را از بی نهایت گذراند
در هر تار و  پودش عشق مردی تار زده بود
از سخن آغازین صبح تا نجوای شبانه برای یک مرد زندگی کرد.
این تنها داستانی است که  نتوانستم تا آخر بخوانمش.
تنها داستان زندگی زنی که زندگی بود برای تنها یک مرد.
زنی که به اجبار تسلیمش کردند به آغوش یک نامرد.
بگذار  جلوه وحشی انسان را برایت نشان دهم تا از سازش سخن نگویی.
زنی که به حکم دین اختیار انتخاب همسرش در دستان ناپدر بود.
زنی که انسانش نمی دانند جز در لبه تیغ یا بنام مادر وخواهر و یا در لذت سکس.
بی پرده سخن می گویم با کسانی که پرده عصمت یک دختر را دریدند.
پرده عصمت تنها پرده بکارت نیست، پرده بریدند حتا نام حیوان را....
از مونثی سخن میگویم برده یک پدر با تازیانه برادر...
دختری که زن شد بی آنکه بخواهد، بی آنکه دل بدهد.
دختری که  بی امضای عقدنامه ای زن شد
زن شد چرا که دین دختر را برده پدر می دانست و اختیار دارش پدر بود.
کمی صبر کن، من هم تمام پرده های کلمات را می شکنم تا
برای آخرین بار سخن گفته باشم.
بی اختیاری از خودش برده پدر، با اجبار خطبه عربی و بدون "بله" گفتن زن شد.
رفیق بی کلک ؛ مادر ؛ شد روباه مکار... مادرش نا رفیق ترین
بی هیچ خبری در برابر آخوندخانه ای نگهش می دارند تا "بله" بگوید.
اما او نمی خواهد؛ عاشق دیگریست
خون بس است دیگر؛ باید به اجبار انگشتش را به پای کاغذ بفشارند.
عقدش می کنند بی آنکه مردش بداند؛ عشق را سلاخی می کنند.
نجوای شبانه امشب هم آغاز می شود اما با گریه های دختر.
- چه شده است زیبای من؟
دختر تنها گریه می کند.
- قربونت برم  تو منو داری و گریه میکنی؟
باز گریه می کند.
- چی شده؟ تورو خدا بگو چی شده؟
گریه....
- هرچه شده باشه حلش میکنیم، فقط حرف بزن تورو خدا
گریه دختر تا عمق نفس های بریده
- قسم به تمام عشقمون اگه الان نگی چی شده خودمو میندازم زیر این ماشینا
-دختر با گریه و صدای بریده؛ عقدم کردند.
- کــــــــی؟  چرا بله گفتی؟
گریه و ناله....
-  دختر: من دیگر عرضه تورو ندارم عزیزم؛ خاک بر سرم. عقدم کردند.
- تو بله گفتی؟   - نه
- انگشت که زدی؟   - من نزدم، بزور دستمو گرفتن و....  (گریه)
 پسر تمام دنیا دورش گیج میخورد و خودش چرخان بدور خودش
- غلط کردند ؛ فردا کون همشونو پاره میکنم، شکایت میکنم، میام میارمت پیش خودم
و از اینجاست که پرده های ادبیات باید دَریده شود با واژگان بی ادب...
دختر که نتوانست حال پسر را تحمل کند....
معجونی از سم هم میزند و میخورد
تمام اصرارهای پسر بی فایده هست چرا که دختر همه چیز را تمام شده می دانست.
درست آنچه نیچه می گوید: زن عاشق که شود باید ازش بترسید؛ همه چیز را فدا میکند.
و اینگونه هست تسلیم شدن؛ آغاز سقوطی جدید و عمیق

:: موضوعات مرتبط: دست نوشته ها
نویسنده : بیگانه
زهرا جانم تو نمیخوانی، اما من بجای هردومان می خوانم ممان

میم مالکیت که بر فرق سرم می نهی بدتر از تیر آرش فراقم میدهی فرق سرم را بازتر که میکنی 

نمک گندیده که می پاشانمش این فرق سر را... 
کپک زده ام شاشیده دهنم را تو بیا این وسط چیزی بگوی، کاری بکن مادر...
براهنی خطاب به پروانه که میگوید ، این پروانه تویی که برهانی ام از برت
خطبه خواندنش به گوش پروانه بی پرواز که پیله ش به من باشد و نه ش حسرت پرواز 
چون قصه کوتاه زبان غیب می خواهد و آن جام باده ش* و جز باده بویین من محصور چه پیله ای؟

در شهر که می گردم ، چشم این مردمان از حدقه بیرون جهیده که انگار من آقا محمد خان باشم و امروز روز قیامت!
یکی نیست بگوید چشمانتان به کلاه خود های درون شلوارتان باشد
تا به عاشقی نجهد که عاشقی سر می دهد و خون می پاشاند.

کودکی درونم مادر مادر تو را صدا می کند، قلبم می شورد و چه طبل ها برپا می کند
انگار که به برجک حاکمان بر میخورد همینکه طبل سینه ام باز می کند دریچه های حکمتش را
قلب می گوید؛ حاکم مادر است و بس، مادر می گوید هرچه فرزندم بگوید و من دهان می بندم 
مادر تویی و بس و میم مالکیت من مهر فرزندخواندگی من است و چشمان من تایید مادری نو است.

چه گردبادی بلند می شود همینکه میگویی دورت بگردم و من هم می خواهم بگردم به دورت 
این گرداگرد و قربان صدقه چنان بالا می کشد تا به آسمان قد بکشد
و خدا هم صدایش در می آید و حسادتش گل می نشاند و همه آن خاک بلند شده را بر سرمان می ریزد.
وما همان یکدنده هایی که سبقت می گیریم در صف سابقمون برای داد خداوند؛ 
اما انگار دادش از فریاد هست نه داد عدل...

اگر میدانستم از حدودم پیش می روی به دورم
از آقا محمدخان درس می گرفتم و چشمانت را از حدقه در می آوردم
و همیشه در صندوقچه دستانم قفل امانتش می زدم به چشمانم...

کبوترهای دلمان اسیر دستان شعبده بازان شد تا به ناچار خود را محکوم نکنیم و قسمتش بخوانیم
قسمتی که ما را به دونیمه کرد و سهمی از هم نبردیم؛ حکمت بخوانیم تا کمتر بگرییم.
و خدا واژه ای بود که همیشه کاسه کوزه هایمان را مال او می دانستیم تا بر سرش خراب کنیم که چرا تشنه ییم؟!

من از عشق به تو سخن نمی گویم؛ من از عشق بهره ای نبرده ام
من تنها فلسفه عشق می بافم و تفسیر خوی تو می کنم مادر همبستر من
و تمام فلسفه من ریشه از توست که پای تو می زند
مادر خوانده ای که دایه شدی و ما شدی ما ما ما مااااادر شد

مادر ، ما در درِ سقط ماا


:: موضوعات مرتبط: دست نوشته ها
نویسنده : بیگانه
بعله! به کجا چنین شتابان

هنوز می دوانی ام که به کجا ببری و بخوابانی ام؟! 

مرا بی خواب کرده ای و به امید خواب خوش خواهی بخوابانی ام؟


سگ خو شده ام و دنبال وفایت  بو میکشم و هوو 

هوو می جوم بو را تا ته استخوان مغز بو


وزن ها بهم می زنند بو را

شنفتن به بن بست می زند فعلیت را

آخر چه کس شنفته است بو را 


شنفتن بو ست همان جویدن مغز استخوان وفا را

و عاشقم من، همان سگی که می دوانی اش، می خورانی اش

می کشانی اش به وفا ، تا بجود ته مغز را و هممم کشد که بشنفد بو را


خوابمان تویی و خواب خوره مان خودمان و همان خودتی خودمان

بی ربط تر ازاین دیده ای که زبان چگونه متحرکمان کرده است؟

مگر نه ما همان مترسک های نابارور فعلیت می باید می بودیم تا نخواسته باشیم که می هستیم.

زبان تازیانه می زند تا به فعلیت رویم و سر به کمر بن بست که زدیم سر از چارراه دیگر برآوریم.


آخرش بگو برایم من چکاره ام؟ تا ندانم چکاره ام خوابم نمی گیرد!


ببین بانوی بوی وسوسه گر من؛ بانوی عاشقانه های دوره گر من

من خسته ام و این یعنی همان مترسک


من کهکشان تو را از همین دور که می بینم، می بینم، به کاه و کشاکش پیش و پسش چکار؟

تنها می بینم، تو را کهکشانی، بیابانی، لجنزاری، خواب و خیالی و ...

من تنها تو را می بینم و فقط می بینم

تفسیر از آنچه که هستی نامفهوم ترین دشنام زندگی من به علاقه به توست.


عشق باشید یا عالاقه یا علاقه، یا هرچیز عاقلانه یا نا عاقلانه ...

تفهیم سوء تفاهم ما در پنچر کردن مفاهیم یک دندگی زبان

یا در سقوط عروج و ارج سقوط 

در خواست نمیدانمی ها و نمیخواهم بدانمی هاست و در میخواهم بخوانمی و بمانمی...


من اگر بخواهم تو را ، تو اگر بخواهی مقصد را و ما اگر هرچه خواهیم را خواهانیم

من به پای تو می سوزم و تو به پای خواهانت و خواهانت به پای دیگر خواهانی...

و سرآخر ما قربانی خواهیم ها، اصلا بیا هیچ نخواهیم و من دیگر تو را نخواهم...


ابتدا از مبدأ ابداع شدیم و مبدل به خواست خواسته شدیم و چون خواسته خود خواستار بود

گرد هم بو کشیدیم و بو را اصلا" شنفتن در کار نبود که شنفتن کار گوش بود و زبان چون گوش

خواست را بو کشیدیم و زندگی را هووو کشیدیم و خود را هوووف با باد کشیدیم و ...

و سر آخر بی آخر شدیم و هزار نقش گرد هم کشیدیم و یک لحظه نفس نرسید و دیگر نفس نکشیدیم...


اکسیژن را سوزاندیم و خاکسترش به بوی هم دماندیم و سرآخر یکی یکی نفس نرسیدمان و نفس پریدمان...


سهم ما هم از هم سهمیه بندی یکدیگر بود و سوخت ما را ای کاش پیش از تولد سهمیه بندی کرده بودند.


:: موضوعات مرتبط: دست نوشته ها
نویسنده : بیگانه
برای زهرا جونم

رخ که برنمایی، روی که بگشایی، خون که بر افشایی گلگون را

چشم ندارم که ببینم آن رو را

عورم و پنجولک به رویم که امید را گورم


تو بگو خانم هرشب اندرون چه می نهی در من بروز کنی ام در روز 

روز رو رو،  روز رو و شب بیا که شب و روز از آن تویم و شب از آن منی

رَز مویت پرده به بویم ، گلوگاه ت به دندانم و رعد باد از روزنه دلم است


غم که گدا گشت و عشق که تنها نگشت و از همه چو گذشت بر عور من پیکر گشت 

تب که نداری از حسد، تا بگویمت مهمان نوازی نازنین عشق و نازخوری غم را باهم خوابانده مت؟!


خوی که نداری که خوش بنمت نام یا که بد بگمت گله 

خواب که ندارم جز کابوس بیداری تا همخوابت شوم 


دست که نداری برسد تا عشق بازی و دل برداری

دل که دارم تا کنمت بانو، کنمت، باز کنمت بانوی من، باز بانوی من، کنمت باز بانوی من

بخوابانم عشق را و بیادارانم تورا تا سحر به عشق بازای به بازی


لال که ندیده ای که حرف بگوید ، من چه بگویم، از عشق چه خواهی بگویدت تا بگویم؟

من که بریده ام مرا ، که بریده ام تو را، پیوند به دیدن چه برسد مارا که ننهیدن به شانه پیکر عشق را جنازه ؟!

تو که مرا هر روز دریده ای و من که مرا از یاد بریده ای و برده ای یا نخوای برد؟

مرا از یاد برده ای؟ دل مرا که ندریده ای؟

مرا بدر از درون و از خود بدر اما از یاد مبر...

از یاد مبر که اگر بردی من چگونه تو را با خود خواهم برد از یاد؟

اگر تو مرا ببری از یاد، مرا از خودم ببرم یاد که برده ام از یاد

اما تو توانی مرا برده ز یاد؟!  

:: ادامه مطلب
:: موضوعات مرتبط: دست نوشته ها
نویسنده : بیگانه
زهرا جانم اگر تو مرا نبینی، من هم نمی بینمم
زهرا جان من بگذار کمی از سنگینی واژه های لال بکاهم تا اینبار با سادگی دلت را روان سازم و بر دلم روانه سازم.

 

تو را همیشه مادر خواندم  که من فرزندی از آمیزش تو بودم و خدا....

نطفه من از پدر به دل تو نهاده شد و من در قلب تو به تغذیه محبتت بزرگ شدم.

بگذار ازین پس بدون تعصب روابط خون آلود خویشاوندی ژنتیک را کنار بگذاریم و حقیقت خویش را جستجوی کنیم.

مرا تجسم کن در حفره های قلبت که آشیان کرده ام و میل بیرون آمدن ندارمِ. چون فرزند تشنه به آغوش مادر.

خود را تجسم کن در رگه های عصب من که نبض قلبم را با نوای غیرت چیره شده اند.

مرا تجسم کن اندرون خود و خود را متجسم اندر نهان من. روح تو یکی با روح من و روح تو غرق در خدا.

میدانی زهرا جانم! تو مرا فرزند خود خواندی و من به افتخار تورا مادر نام نهادم و تو مرا قربان صدقه رفتی...

درد و مرگم هر دو را به جان خریدی و من هراسان که نکند بی مادر بشوم. یتیمی باری است سنگین.

لبان غنچه ام را ببین که چگونه در حسرت پستان های تو خشک شده اند. فرزند خود را زود از شیر بریدی.

نهایت لذت جسمانی من از تو در لب های دیوانه واری بود که در رویا و خواب از تو می گرفتم. زهرا جانم برای یک مرد دردناک است که بالاترین بهره جسمی اش از زنش در خواب رقم بزند.

من به روح اعتقاد دارم. چرا که در تمامی خواب ها و رویاهایم تو بودی و من در خواب تشنه تر از بیداری بودم.

زهرا جانم... مادرم... هنوز هم آرزوی عظیم من سیلی خوردن از تو هست. مرا کتک بزن که دیوانه ات هستم.

بگذار سر بر سینه هایت بگذارم و یعقوب وار، در تنگنای حضورت اشک بریزم تا چشمم چون دهانم لال شود.

بگذار چشمهایم را بر خاک قدومت بنهم و بهشت زیر پایت حریم بین من و تو نشود مادر من... زهرای من.

دستانت را بر بازوانم بگذار و تکانم ده.... بیدارم کن از اینهمه پژمردگی ذهن، بگذار زنده شوم کنارت.

کمی با من بیشتر سخن بگوی؛ این آخرای عمر تو هست، باز هم برایم سخن بگوی، برایم سخن بگوی.

من دارم یتیم می شودم، نرو مادر من، جان دل من نرو، بگذار، هنوز سخن ها با تو به میان دارم.

دارم گیج می روم، مست شده ام با خاطرت، تمام دنیا فقط می چرخد؛ آه ای گمشده من

چه کس را چون تو دگر بار عاشقانه میتوانم دوست داشت؟

چه کس را چون تو دگر بار مادرانه بر بالین میتوانم نشاند؟

چه کس بعد از تو مرا از هجاهای گنگ آدمیان به سرزمین سرتاسر حقیقت سکوت گریز می دهد.

به کنارم بنشین زهرای من، اندکی دیگر وقت پر باز کردن است تا به خدای خود دگر بار پیوند زنی.

مرا هم با خودت ببر، که شبانه بی لالایی مادر به خواب نمی روم.

تو معشوقه کوچک من بودی و آنچنان بزرگ شدی که من پسرت شدم و اکنون تو مادر بزرگی پیر و شکسته منی.

اسم مادر بزرگم "ماه بس" بود، در این واپسین فرصت عمرت تجلی مادر بزرگم شدی.

یادش بخیر، هرکه منو دعوا میکرد به آغوش خودش پناه میداد؛ چه شباهتی به تو داشت.

زهرای من تو مثل مادرم شبا و روز به بالینم بودی تا نکند غذایم دیر شو یا تب من بالا رود.

تو چون پدرم نصیحت میکردی؛ همیشه در تعجب بودم که اینهمه شباهت گفتار تو و پدرم به چه دلیل است؟!

چیزی درونم در چرخش هست که انگار میخواهد به بیرون زبان بزند اما راهی پیدا نمی کند.

تمام موی بدنم سیخ شده است و سردی خاص شبانه دوباره خشکم کرده است.

بیا زهرای من، بیا مرا در آغوش بگیر ، در خود انحلالم ساز و چو پیله محصورم کن، پرواز نمی خواهم.

بگذار کمی از نگفته بیشتر برایت بگویم. بگذار بگویم که گاهی حسادت میکردم از اینکه امیرعلی سه ساله آنهمه تو را دوست می داشت. بگذار برایت بگویم حسادت میکردم کسی صدای تو را بشنود.

بگذار برایت بگویم که در عشق تو خود را از شنیدن صدای زنان محروم ساختم.

انحنای بدن زنان که هیچ، خود را از چشم گشودن بر چشم زنان هم منع کردم.

تو بخاطر این همه حساسیت من نقاب بر چهره میخواستی بزنی و من از دل راضی بودم به اینکار، حتا دوست می داشتم چشمانت را هم کسی نبیند. اما خود نقاب از رویت برداشتم تا از سیل محبتت شرمسار نشوم.

اکنون که تو را گم کرده ام؛ چشمان به بیراهه رفته است تا چشمان تو را بین تمام دختران شهر جستجو کنم.

تا بر جای جای اندام این دخترکان نظر بندازم تا تنها تورا بهتر تجسم کنم؛ هیچ لذتی هم نمی برم از آنان.

تنها تجسم تو برای من لذت بخش تر است؛ محکمتر در آغوشم بگیر از سرما به خود میلرزم.

بگذار کمی از دیوانگی هایم برایت بگویم.....

دیگر نمی توانم بنویسم، بدنم از کار باز ایستاده است، بگذار تا بعدا" برایت ادامه ش را بنویسم.

فقط بگم بی تو خوابم نمی برد مادر

:: موضوعات مرتبط: دست نوشته ها
نویسنده : بیگانه
 

    (آخوندا میگفتن تنهایی یه زن و مرد شخص سومش شیطانه) اما ...

سوم شخص خلوت ما خدا بود

سخن از حضور شیطان گناه بود

ماه هر سه یکی بودیم و شخص بی وجود شیطان بود

دست خالی به حضور عشق رفتیم و جگر دل را ربود

هیچ گل را جدا زخاک و هیچ باران را بهانه نمی بود

برق نگاهت اشک شوق از چشمانم ربود

از دیدار رویت هیچ دل را سیری نبود

یک دم دنیای چشمانت آغوش به رویم گشود

دلت ترسان برای من، زبانت سانسورچی بود

پنهان نمودی راز را ز من، تا که گرگ پیرهنت ربود

آری جانم به جانت پیوند بود و یک روح در دو جسم جان بود

جسمت یکسر پیرهن می نمود و جانت در جانم من می بود

منم فرهادی که قصه تلخ شیرینش پیش از شروع تیشه بود

آری خسروان بردند آنکه پستانش برای فرهاد شیر عشق بود

لیلی را جنونش به خاک کشانید و زدست مجنون ربود

لیلی را مجنونش به جان رسانید و جانش اجل ربود

:: موضوعات مرتبط: دست نوشته ها
نویسنده : بیگانه
رو دیده ماه را در آب وین دیوانگی دریاب
رو برسینه بنه بوی برش افتی چو جوی
رو لب به لب، رو سینه بر لب
رو فَرج به فَرَج ، رو رَنج به رَکَب
رو بر دیده بنه روی ، رو بر روی بنه روی
یار بریده یاری، بر نهاده زاری
رو طرف چمن خزیده خر
آوازش بُنگ بریده سر
سوار بر رفیق رقیب ، با رفیق بر بست رکیب
تیک آف از حصور چشم، بر آورد از من خشم...
ما چشم افروخته، زبان را سوخته، بُلُف خاکستر شد
بر باد شد، بر باد شد، آرزوها خاک در باد شد
یادها روان شد، امیدها سراب شد، زاری آواز شد
آوازها باد هوا شد در روز ، روز باد بیز و جبر بسته پوز
پوزه ها بر بسته، دلها درهم شکسته، طبل ها برپا
 هیز ها حظ گشته، عشق ها سرگشته، دلها تنها
باران های اسیدی، بارش های هوسی، تن پوش ها رها
حیاها رها، رهاها در هوا، هواها در بیضه ها، بیضه ها در رها
قدها سرکشیده، تن ها کشیده، قدهای کشیده در تن ها بر کشیده
خورشید سرکشیده، آفتاب دم کشیده، تن ها خموده بی آب گشته
ای حقیقت برکش، دامانت بر ما کش، آواز رهایی سرکش
بر ما فریاد کش، از تن به در کش، به سوی خود باز کش
این سو کش ، آنسو کش، کشاکش پیش آر و از ما دست نکش
ریه ها پر از هوا، در سر بادها، کشش سوی آسمانها، گازیم رها
رها را برهان از ما، ما را وارهان از این راه، ما را خود بیاور به راه
ما را بر دار زنده نگه دار، بی بار افسار بردار، تاوان بر ما نگه دار
مای بی تاب را در تاب خود تاب دار بدار و از تاب دنیا برتاب
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من شعر ناب خود را در جریان اراده ام خواهم سرود
در گذر از هزاران عشق بی سرانجام خواهم سرود
من نام تو را زمزمه لب عاشقان نخواهم کرد
که عاشقان جز زمزمه نام معشوق، برلب چیزی نداشتند
و آنان که از عاشقان دیار گفتند تنها وصله ای نامتناسب به عشق بودند.
بی پرده بگویم؛ من در عشقت حتا خودت را ندیدم
نه در اشعار شعرا چیزی از تو یافتم، نه در تاریخ عاشقان
واژه ها نتوانستد مرا محبوس ستایش و وصف تو کنند.
خوش بحالم... که امروز مانند هیچ یک از این مردمان نیستم
با همین هوش و حواس پریده خوشبختم که جدا از آنانم
هیچ نام و شهرت و هیچ انسانی را نمی خواهم تا مرا بشناسد
من خودم را بر بالهای اراده خود سوار کرده ام
نه زندگی آنچنان معنای عظیمی برای من دارد و نه مرگ
نه عشق و نه هوس
نه ادبیات و نه فلسفه و نه هنر
تنها خودم معنای عظیمی هستم که هیچ چیز را در قیاس با خود نمی بینم
نه مغرور نشده ام؛ چون این دیوانگی را برتری نمیدانم، تنها آزادی عظیم می خوانمش
آزادی می خوانمش اما با هیچ واژه ای قابل سرودن نیست.
من نهفته در طومارهای هزاران کلمات نامفهوم هستم
کلماتی که حتا خودم را متقاعد نمیکند که چه هستم.
در دنیای این انسان های مرموز و در گره های کور خواسته های ایشان
من گره ای در جلوی خود نمی بینم؛ همین است که مرا بیخود می دانند.
من خودم را در لکنت زبانهای شبانه و گهگاه روزانه می بینم
که زبان و واژه را بی کفایت میکند و به عجز می کشاند.
روحی بزرگ که انسان را فراتر از مرزهای شناسایی شده یافته است
فراتر از مرزهای زبان و تن و آرزو و دنیای اطراف...
همان واژه ناملموس متافیزیکی که هریک به گونه ای دریافتندش
وهیچ یک به حق نیافتندنش مگر آنگه کمتر از این دنیای ناملموس سخن گفتن.
عشق من زنی است که زن نیست. گمشده ای که تن نیست.
همان تصویر خیالی که در ورای واژه های لکان یافته امش.
هیچوقت بدین سان ساده و عمیق با زندگی کنار نیامده بودم.
من جدا از دلبستگی های دخترکان این دنیا
جدا از خواسته های بزرگ مردان نیاز
جدا از همه کشاکش های دلهره آور این زندگی زنده ام.
آری باورم اینست که خدا هست و مبدا همه چیز است
و من خدا را در خود یافته ام با اراده ای تحت جبر.
خوش دارم که سخنانم را کسی نمی یابد مگر آنکه از پیش یافته باشد.
پس من تنها برای خود این واژه ها را به چینش در می آورم.
دیگر سکوت یا شلوغی نمی خواهم ای مردم
برای خودتان زندگی کنید، من مبدل به من شده است.
این من امروز، سالها خُرد شد در واژگان نافهم شما...
این من امروز سالها می خواست خود را در شما تکامل دهد
غافل ازینکه شما روده هایی راست در نهانتان هم ندارید.
آری اگر شما نبودید من همان احمق می ماندم چرا که گریز از شما مرا آزاد کرد.
اکنون میتوانم با شما زندگی کنم اما بی هیچ تناسب روحی با شما...
دیگر به دوستان نیازی ندارم؛ آنانکه باید رگه های اشتراک را خود می یابند.
من شما را به حقارت متهم یا محکوم نمیکنم؛ شما را دوست می دارم
شما همان بزرگ مردان سال های پیش من هستید و اینک نیستید.
من متعلق به هیچ علم و هیچ چیز ملموس نیستم.
من دیگر هرچه را بخواهم به دست می آورم ؛ بی حقارتی راه دادن به خود.
اما این تصور خیالی که در فرهنگ شکل گرفته است واقعیت من نیست.
شاید از فلسفه و ادبیات و عرفان و روانشناسی به من الان رسیدم.
اما این علم ها ناتوان از تجسم و حتا تصور انسان است.
دیوانه وار لبخند میزنم؛ از صمیم قلبم؛ من آزادم.
بعید میدانم بتوانم قهقهه بزنم بر چیزی.
من همان آدم عصبی و بی تاب گذشته هستم
که امروز بر همه چیز لبخند میزنم.
چه چیز میتواند یک انسان را اینچنین آرام کند؟؟!
این آرامش قابل وصف است؟ با کدام واژه ها؟ پس اگر هست بسرایش
خود هم نمیتوانم بگویم چه چیز اینقدر آرامم کرده است.
حس میکنم فراتر از علت و معلول یا دال و مدلول یا هرچیز چینش شده باشد.
آرامم؛ دیگر مسکن نمی خورم.
آرامم؛ تلخی های گذشته در من هست.
آرامم؛ زندگی روزمره ادامه دارد.
آرامم؛ سرزنش دیگران هست.
آرامم؛ انتظارات شدیدا" وجود دارد.
آرامم؛ نفس غذایش را می خواهد.
آرامم؛ با کلی مشکل جسمی.
آرامم؛ با امتحانات زندگی که در پیش رویم است.
آرامم؛ خواستم از زندگی تلاطم بود چند سال گذشته.
آرامم؛ با هزار آرزوی از دست رفته.
آرامم؛ با تمام لرزش دست و زبان.
آرامم؛ اما پرتکاپوتر از همیشه.
آرامم؛ بی قدرتی بر فرمانروایی.
آرامم؛ بی آنکه دلیلش را بدانم.
من آرامم بی آنکه بدانم چرااا؟
زندگی را پر از تلاطم بیخود می بینم.
:: موضوعات مرتبط: دست نوشته ها
نویسنده : بیگانه
آخرین عنوان های مطالب

قالب بلاگفا

قالب وبلاگ

purchase vpn

بازی اندروید