X
تبلیغات
غوغایی از درونی پوچ
من درد در رگانم،حسرت در استخوانم، چیزی نظیر آتش در جانم پیچید...
سرتاسر وجود مرا گویی چیزی به هم فشرد،تا قطره ای به تفتگی خورشید جوشید از دو چشمم...
از تلخی تمامی دریاها در اشک ناتوانی خود ساغری زدم

درد من حصار برکه نيست، درد من زيستن با ماهياني است که فکر دريا به ذهنشان نرسيده است

زهرا جان من بگذار کمی از سنگینی واژه های لال بکاهم تا اینبار با سادگی دلت را روان سازم و بر دلم روانه سازم.

تو را همیشه مادر خواندم  که من فرزندی از آمیزش تو بودم و خدا....

نطفه من از پدر به دل تو نهاده شد و من در قلب تو به تغذیه محبتت بزرگ شدم.

بگذار ازین پس بدون تعصب روابط خون آلود خویشاوندی ژنتیک را کنار بگذاریم و حقیقت خویش را جستجوی کنیم.

مرا تجسم کن در حفره های قلبت که آشیان کرده ام و میل بیرون آمدن ندارمِ. چون فرزند تشنه به آغوش مادر.

خود را تجسم کن در رگه های عصب من که نبض قلبم را با نوای غیرت چیره شده اند.

مرا تجسم کن اندرون خود و خود را متجسم اندر نهان من. روح تو یکی با روح من و روح تو غرق در خدا.

میدانی زهرا جانم! تو مرا فرزند خود خواندی و من به افتخار تورا مادر نام نهادم و تو مرا قربان صدقه رفتی...

درد و مرگم هر دو را به جان خریدی و من هراسان که نکند بی مادر بشوم. یتیمی باری است سنگین.

لبان غنچه ام را ببین که چگونه در حسرت پستان های تو خشک شده اند. فرزند خود را زود از شیر بریدی.

نهایت لذت جسمانی من از تو در لب های دیوانه واری بود که در رویا و خواب از تو می گرفتم. زهرا جانم برای یک مرد دردناک است که بالاترین بهره جسمی اش از زنش در خواب رقم بزند.

من به روح اعتقاد دارم. چرا که در تمامی خواب ها و رویاهایم تو بودی و من در خواب تشنه تر از بیداری بودم.

زهرا جانم... مادرم... هنوز هم آرزوی عظیم من سیلی خوردن از تو هست. مرا کتک بزن که دیوانه ات هستم.

بگذار سر بر سینه هایت بگذارم و یعقوب وار، در تنگنای حضورت اشک بریزم تا چشمم چون دهانم لال شود.

بگذار چشمهایم را بر خاک قدومت بنهم و بهشت زیر پایت حریم بین من و تو نشود مادر من... زهرای من.

دستانت را بر بازوانم بگذار و تکانم ده.... بیدارم کن از اینهمه پژمردگی ذهن، بگذار زنده شوم کنارت.

کمی با من بیشتر سخن بگوی؛ این آخرای عمر تو هست، باز هم برایم سخن بگوی، برایم سخن بگوی.

من دارم یتیم می شودم، نرو مادر من، جان دل من نرو، بگذار، هنوز سخن ها با تو به میان دارم.

دارم گیج می روم، مست شده ام با خاطرت، تمام دنیا فقط می چرخد؛ آه ای گمشده من

چه کس را چون تو دگر بار عاشقانه میتوانم دوست داشت؟

چه کس را چون تو دگر بار مادرانه بر بالین میتوانم نشاند؟

چه کس بعد از تو مرا از هجاهای گنگ آدمیان به سرزمین سرتاسر حقیقت سکوت گریز می دهد.

به کنارم بنشین زهرای من، اندکی دیگر وقت پر باز کردن است تا به خدای خود دگر بار پیوند زنی.

مرا هم با خودت ببر، که شبانه بی لالایی مادر به خواب نمی روم.

تو معشوقه کوچک من بودی و آنچنان بزرگ شدی که من پسرت شدم و اکنون تو مادر بزرگی پیر و شکسته منی.

اسم مادر بزرگم "ماه بس" بود، در این واپسین فرصت عمرت تجلی مادر بزرگم شدی.

یادش بخیر، هرکه منو دعوا میکرد به آغوش خودش پناه میداد؛ چه شباهتی به تو داشت.

زهرای من تو مثل مادرم شبا و روز به بالینم بودی تا نکند غذایم دیر شو یا تب من بالا رود.

تو چون پدرم نصیحت میکردی؛ همیشه در تعجب بودم که اینهمه شباهت گفتار تو و پدرم به چه دلیل است؟!

چیزی درونم در چرخش هست که انگار میخواهد به بیرون زبان بزند اما راهی پیدا نمی کند.

تمام موی بدنم سیخ شده است و سردی خاص شبانه دوباره خشکم کرده است.

بیا زهرای من، بیا مرا در آغوش بگیر ، در خود انحلالم ساز و چو پیله محصورم کن، پرواز نمی خواهم.

بگذار کمی از نگفته بیشتر برایت بگویم. بگذار بگویم که گاهی حسادت میکردم از اینکه امیرعلی سه ساله آنهمه تو را دوست می داشت. بگذار برایت بگویم حسادت میکردم کسی صدای تو را بشنود.

بگذار برایت بگویم که در عشق تو خود را از شنیدن صدای زنان محروم ساختم.

انحنای بدن زنان که هیچ، خود را از چشم گشودن بر چشم زنان هم منع کردم.

تو بخاطر این همه حساسیت من نقاب بر چهره میخواستی بزنی و من از دل راضی بودم به اینکار، حتا دوست می داشتم چشمانت را هم کسی نبیند. اما خود نقاب از رویت برداشتم تا از سیل محبتت شرمسار نشوم.

اکنون که تو را گم کرده ام؛ چشمان به بیراهه رفته است تا چشمان تو را بین تمام دختران شهر جستجو کنم.

تا بر جای جای اندام این دخترکان نظر بندازم تا تنها تورا بهتر تجسم کنم؛ هیچ لذتی هم نمی برم از آنان.

تنها تجسم تو برای من لذت بخش تر است؛ محکمتر در آغوشم بگیر از سرما به خود میلرزم.

بگذار کمی از دیوانگی هایم برایت بگویم.....

دیگر نمی توانم بنویسم، بدنم از کار باز ایستاده است، بگذار تا بعدا" برایت ادامه ش را بنویسم.

فقط بگم بی تو خوابم نمی برد مادر

:: موضوعات مرتبط: دست نوشته ها
نویسنده : بیگانه
 

    (آخوندا میگفتن تنهایی یه زن و مرد شخص سومش شیطانه) اما ...

سوم شخص خلوت ما خدا بود

سخن از حضور شیطان گناه بود

ماه هر سه یکی بودیم و شخص بی وجود شیطان بود

دست خالی به حضور عشق رفتیم و جگر دل را ربود

هیچ گل را جدا زخاک و هیچ باران را بهانه نمی بود

برق نگاهت اشک شوق از چشمانم ربود

از دیدار رویت هیچ دل را سیری نبود

یک دم دنیای چشمانت آغوش به رویم گشود

دلت ترسان برای من، زبانت سانسورچی بود

پنهان نمودی راز را ز من، تا که گرگ پیرهنت ربود

آری جانم به جانت پیوند بود و یک روح در دو جسم جان بود

جسمت یکسر پیرهن می نمود و جانت در جانم من می بود

منم فرهادی که قصه تلخ شیرینش پیش از شروع تیشه بود

آری خسروان بردند آنکه پستانش برای فرهاد شیر عشق بود

لیلی را جنونش به خاک کشانید و زدست مجنون ربود

لیلی را مجنونش به جان رسانید و جانش اجل ربود

:: موضوعات مرتبط: دست نوشته ها
نویسنده : بیگانه
رو دیده ماه را در آب وین دیوانگی دریاب
رو برسینه بنه بوی برش افتی چو جوی
رو لب به لب، رو سینه بر لب
رو فَرج به فَرَج ، رو رَنج به رَکَب
رو بر دیده بنه روی ، رو بر روی بنه روی
یار بریده یاری، بر نهاده زاری
رو طرف چمن خزیده خر
آوازش بُنگ بریده سر
سوار بر رفیق رقیب ، با رفیق بر بست رکیب
تیک آف از حصور چشم، بر آورد از من خشم...
ما چشم افروخته، زبان را سوخته، بُلُف خاکستر شد
بر باد شد، بر باد شد، آرزوها خاک در باد شد
یادها روان شد، امیدها سراب شد، زاری آواز شد
آوازها باد هوا شد در روز ، روز باد بیز و جبر بسته پوز
پوزه ها بر بسته، دلها درهم شکسته، طبل ها برپا
 هیز ها حظ گشته، عشق ها سرگشته، دلها تنها
باران های اسیدی، بارش های هوسی، تن پوش ها رها
حیاها رها، رهاها در هوا، هواها در بیضه ها، بیضه ها در رها
قدها سرکشیده، تن ها کشیده، قدهای کشیده در تن ها بر کشیده
خورشید سرکشیده، آفتاب دم کشیده، تن ها خموده بی آب گشته
ای حقیقت برکش، دامانت بر ما کش، آواز رهایی سرکش
بر ما فریاد کش، از تن به در کش، به سوی خود باز کش
این سو کش ، آنسو کش، کشاکش پیش آر و از ما دست نکش
ریه ها پر از هوا، در سر بادها، کشش سوی آسمانها، گازیم رها
رها را برهان از ما، ما را وارهان از این راه، ما را خود بیاور به راه
ما را بر دار زنده نگه دار، بی بار افسار بردار، تاوان بر ما نگه دار
مای بی تاب را در تاب خود تاب دار بدار و از تاب دنیا برتاب
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من شعر ناب خود را در جریان اراده ام خواهم سرود
در گذر از هزاران عشق بی سرانجام خواهم سرود
من نام تو را زمزمه لب عاشقان نخواهم کرد
که عاشقان جز زمزمه نام معشوق، برلب چیزی نداشتند
و آنان که از عاشقان دیار گفتند تنها وصله ای نامتناسب به عشق بودند.
بی پرده بگویم؛ من در عشقت حتا خودت را ندیدم
نه در اشعار شعرا چیزی از تو یافتم، نه در تاریخ عاشقان
واژه ها نتوانستد مرا محبوس ستایش و وصف تو کنند.
خوش بحالم... که امروز مانند هیچ یک از این مردمان نیستم
با همین هوش و حواس پریده خوشبختم که جدا از آنانم
هیچ نام و شهرت و هیچ انسانی را نمی خواهم تا مرا بشناسد
من خودم را بر بالهای اراده خود سوار کرده ام
نه زندگی آنچنان معنای عظیمی برای من دارد و نه مرگ
نه عشق و نه هوس
نه ادبیات و نه فلسفه و نه هنر
تنها خودم معنای عظیمی هستم که هیچ چیز را در قیاس با خود نمی بینم
نه مغرور نشده ام؛ چون این دیوانگی را برتری نمیدانم، تنها آزادی عظیم می خوانمش
آزادی می خوانمش اما با هیچ واژه ای قابل سرودن نیست.
من نهفته در طومارهای هزاران کلمات نامفهوم هستم
کلماتی که حتا خودم را متقاعد نمیکند که چه هستم.
در دنیای این انسان های مرموز و در گره های کور خواسته های ایشان
من گره ای در جلوی خود نمی بینم؛ همین است که مرا بیخود می دانند.
من خودم را در لکنت زبانهای شبانه و گهگاه روزانه می بینم
که زبان و واژه را بی کفایت میکند و به عجز می کشاند.
روحی بزرگ که انسان را فراتر از مرزهای شناسایی شده یافته است
فراتر از مرزهای زبان و تن و آرزو و دنیای اطراف...
همان واژه ناملموس متافیزیکی که هریک به گونه ای دریافتندش
وهیچ یک به حق نیافتندنش مگر آنگه کمتر از این دنیای ناملموس سخن گفتن.
عشق من زنی است که زن نیست. گمشده ای که تن نیست.
همان تصویر خیالی که در ورای واژه های لکان یافته امش.
هیچوقت بدین سان ساده و عمیق با زندگی کنار نیامده بودم.
من جدا از دلبستگی های دخترکان این دنیا
جدا از خواسته های بزرگ مردان نیاز
جدا از همه کشاکش های دلهره آور این زندگی زنده ام.
آری باورم اینست که خدا هست و مبدا همه چیز است
و من خدا را در خود یافته ام با اراده ای تحت جبر.
خوش دارم که سخنانم را کسی نمی یابد مگر آنکه از پیش یافته باشد.
پس من تنها برای خود این واژه ها را به چینش در می آورم.
دیگر سکوت یا شلوغی نمی خواهم ای مردم
برای خودتان زندگی کنید، من مبدل به من شده است.
این من امروز، سالها خُرد شد در واژگان نافهم شما...
این من امروز سالها می خواست خود را در شما تکامل دهد
غافل ازینکه شما روده هایی راست در نهانتان هم ندارید.
آری اگر شما نبودید من همان احمق می ماندم چرا که گریز از شما مرا آزاد کرد.
اکنون میتوانم با شما زندگی کنم اما بی هیچ تناسب روحی با شما...
دیگر به دوستان نیازی ندارم؛ آنانکه باید رگه های اشتراک را خود می یابند.
من شما را به حقارت متهم یا محکوم نمیکنم؛ شما را دوست می دارم
شما همان بزرگ مردان سال های پیش من هستید و اینک نیستید.
من متعلق به هیچ علم و هیچ چیز ملموس نیستم.
من دیگر هرچه را بخواهم به دست می آورم ؛ بی حقارتی راه دادن به خود.
اما این تصور خیالی که در فرهنگ شکل گرفته است واقعیت من نیست.
شاید از فلسفه و ادبیات و عرفان و روانشناسی به من الان رسیدم.
اما این علم ها ناتوان از تجسم و حتا تصور انسان است.
دیوانه وار لبخند میزنم؛ از صمیم قلبم؛ من آزادم.
بعید میدانم بتوانم قهقهه بزنم بر چیزی.
من همان آدم عصبی و بی تاب گذشته هستم
که امروز بر همه چیز لبخند میزنم.
چه چیز میتواند یک انسان را اینچنین آرام کند؟؟!
این آرامش قابل وصف است؟ با کدام واژه ها؟ پس اگر هست بسرایش
خود هم نمیتوانم بگویم چه چیز اینقدر آرامم کرده است.
حس میکنم فراتر از علت و معلول یا دال و مدلول یا هرچیز چینش شده باشد.
آرامم؛ دیگر مسکن نمی خورم.
آرامم؛ تلخی های گذشته در من هست.
آرامم؛ زندگی روزمره ادامه دارد.
آرامم؛ سرزنش دیگران هست.
آرامم؛ انتظارات شدیدا" وجود دارد.
آرامم؛ نفس غذایش را می خواهد.
آرامم؛ با کلی مشکل جسمی.
آرامم؛ با امتحانات زندگی که در پیش رویم است.
آرامم؛ خواستم از زندگی تلاطم بود چند سال گذشته.
آرامم؛ با هزار آرزوی از دست رفته.
آرامم؛ با تمام لرزش دست و زبان.
آرامم؛ اما پرتکاپوتر از همیشه.
آرامم؛ بی قدرتی بر فرمانروایی.
آرامم؛ بی آنکه دلیلش را بدانم.
من آرامم بی آنکه بدانم چرااا؟
زندگی را پر از تلاطم بیخود می بینم.
:: موضوعات مرتبط: دست نوشته ها
نویسنده : بیگانه
می کنندم نهی از انحنای ابروانت، من منحنی بر پیش قامت خمودت
سیاه بخت من ، ای خوشبختی همه یاد من، درآآآ در خواب من
ای آتش دل، نشسته بر حلق، بدر این دلق و بخسب در تن
بگذار کش آید و قد بالا آورد غول شهوت تن و بر این قیام خون نشاند
سالها سکس اندوخته، در عقده خوابانده، با تو انگار که مست آفریده
ای کاش همه جان در قلب گشته، سینه بر دریده در کنار قلبت نشانده
پهنه های چرایی بر گشنگی این تن حیوانی
گفتگوی نه...انی بر پاسخ های چرایی؟!
از عشق خوکی سرتاسر پوکی، یاوه های تن را تک و پوکی
حزیان این روح حیرانی، خاک تر از روح انسانی، بر گنه م دُم می جنبانی
دست بر حلقی، بوسه بر جانی ، تا که جان از تن برآری
یاد تو در تنهایی، اوج عشق بی سکسی، نهایت خودارضایی
سخت میگیری، برجانم آتش میزاری، اعدامم در خود سوزی
با ذهن پوچی در عشق تو چون قوچی ،چاشنی جانسوزی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بگذار امشب منظومه خود را تا آخر بنویسم
از تکرار سر باز زنم و در افراط تنهایی جولان بدهم
بگذار امشب دست از عشق بکشم و بر عقده بکوبم
اینک مردی محو در دود سیگار، محصور کتابخانه دیوانگی
با دمنوش سکس های بکرزایی همیشه عقیم
با هزاران پرسش وجود و نبود پاسخی درخور
به داغی چایی داغ که هیچوقت اماده نیست
رقصش را در سوز نوای شاه کمان یک دیوانه آموخت
و آوایش را در صدایی عصیانگر که بیز میکند موی تن خدا و شیطان ...را
اینک مردی که نام "مرد" را سزاوار خود ندانسته
و از آلت خود و نام مرد جز برای تازیانه بر خود بهره نبرد
فاحشه ای که ذهن خود را در بستر هر اندیشه ای پرده درید
و ننگ را بر نام ترجیح داد
هرگز نتوانست از یقین سخن بگوید
بیوه شده ی احساسات ابَر انسانی
منجمد در اوج حقارت های یک انسان
شیفته خدا اما کافر
شیفته آتش اما در آرزوی بهشت
بر پرده های جنگ های جهانی اندیشه ها پرده پوشاند
و به صلح نشاند تمام نژاد ها و تفاوت ها را
اما در خود پیکار یین و یانگ برانگیخت
و در جنگ سیاهی و سفیدی خود پوسید
منشا بروز اسکیزوفرنی و پایان ایمان به خود
آری سقوط یک انسان به دست خود
بازیش رولت روسی با تیری سمی
که کتاب را در شقیقه خود نهاد و
مسمومیت را به شلیک نشاند
با سپری از استخوان های ایوب برای
صبر در برابر جنگ نابرابر حماقت اطرافیان
با موهایی آشفته و درهم که
ریشه هایشان در مغزی مچاله شده است
با رگه هایی از موهای زنگ زده که
نتیجه سختیش در برابر آب بود؛
آهنی که انعطاف نیاموخته بود
نویسنده ای که واژگانش هیچ خویشاوندی با هم ندارند
و هرکلمه اش با کلمه دیگر بیگانه هست؛ بسان خودش
در صدای او عاشقانه های می لرزند و سرآخر به اشک می رسند
منطقش از سر بیچارگی بیان حقیقت،منتهی به سکوت می شود
در چشمانش خشمی برق می زند که محکوم به آیینه است و
اینگونه سرانجام خشمش دلسوزی و صبراست
هرگز با خود صادق نبوده است ؛ چرا که هرگز حقیقت خود را ندانسته
با همگان صادق؛ زیرا عقل جمعی را در لوله های تکرار توقع می شناخت
از خود گذشت، از خشم، از نگاه، از زندگی، از سکس، از انسان بودن
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یئسه آرزوها
در پس آبستن هزاران درد
از فرزندان این درد نوه ها شکفتند
نتیجه هایی پر از شاخ و برگ
ندیده هایی پر از یقین
آری شکست مردی که بیست ساله یئسه شد
 هیزترین لکه بر نام لذت نام گرفت
که پریودی لذت برایش در روزهای بی قاعدگی
واژگان مملوس ناشدنی بود
چون مردی بی آلت در حرمسرای هزاران حوری...
خواجه ای خود خواسته با دشنه ای بنام "غیرت"
سرو بلند پایی که بارور نمی شود
جز در تنهایی خویش

 

 

:: موضوعات مرتبط: دست نوشته ها
نویسنده : بیگانه
بداهه در عشق زهرا

به سوز سرما سوزان استخوان ما ، ای تاج سر ما

به بلندای تار  یلدای ، به آغاز زمستانیِ ِ  نا به کارما

به یکتایی یاد  ، به حضور باد ، به  افسوس در خاک

مرا کامی باد ز یاد  ،  حضورت در زندگانی باد زیاد

چه توانم کرد بر آنچه توان بود و فعل نکرد، که بد کرد

عشق از ازل آفریدم تا عدم ساختم و بر دار آویختم

تاب غصه  ، کنج لبی ز خنده بر گوشه دل نشانده

یاد روی تو  ، گریه های بی صدای تو ، خنده های فریب تو

آشتی تن را به دل ، راه را به صاحبدل ، نی جز آتش زدن بر دل

اندر دل آتش ، فرونشاندن یک عطش تا قبل از طلوع شفق

آرزو را نهادن در کفن ، بغض را دفن  و  عزا را به روح و تن

چیست  گرد این هستی که باآن عهد بستی و از پی چه نشستی؟

چیست این نیستی که معشوق در قلبش نشستی و عزم سفر بربستی؟

پیمان با دنیایی دیگر داشت آنکه دو دنیایی را به تار مویش گره کور نشستی

آه از افسوس و آه ، که  آه باشد کمتر از کاه ، هرگز برتو نگشاید راه

پیوندی نو باید ساخت با این ساز  سازی نو باید زد با آین آواز

امید فردا بر دل مبرا ، هرچند باشد گورا، ننوشم سراب تنها

پیغام آشتی با صبا همراه داشتی که بر عمر من تا ابد عشق کاشتی

یک دم  ز بویت ، اکسیر مویت  ، بر جاودانگی رویت ، بر من گوید

ای عشق ازلی بر دل گذری در هر گذری که باشد خبری از بی خبری

همه شب در دل شب  ای شب تاب بر دل می نهمی تاب ای بی تاب

تو بیا ای فانوس شب ،بر تاری شب بگشای لب تا روشن گردد تار شب

توی ای خورشید عالم تاب ،بر گِرد من برتاب تا بگشایم ز مویت تاب و بِبُرم تاب

سوزانم تو را در عشق و از عشق تو سوزم،  با سازِ ِ سوزت سوز ِ دل بر آسمان سازم

ای پرنده شوق پرواز در تو سوخته ، بال و  پرت سوخته ، پرواز در پرت مرده 

خود را سوزاندی در عشق ،تا بگشایی بال دل بر بی تابی دل ، تا تاب گیرد این تاب بچگی

مرا هم با خودت ببر به سفر، بر بالت بنشان ای در به در، آنکه رفت از این در باز نگردد به دیوا و در

 

 

 

:: موضوعات مرتبط: دست نوشته ها
نویسنده : بیگانه
فور یو
درپس بیراهه های متروک افسردگی

روی رویاهای دور خواب آلودگی 

  قلب مهربانت بر حلق زنجیرم کرد

آشفته شد راه مه آلود گمگشتگی 

 آری تو را رخسار زیبا در من کام شد

مهرخ برآب شد مرا در دیوانگی

  چه میدانستم ای ماه،هستی بر آب ساختم

 ارزنده مینمودی،ندانستم رسم برازندگی

  همه بیقراری ها به شوق روی تو درشب شدند قرار

چه دلها به شوق روزی وصال،سوختند ازبیچارگی

تو ازمن بیقر...ارتر،از پی هرنوازش برآوردی موج

 چه حسرت آ موجها که سرکوفتند به ساحل سرافکندگی

  ماه بدر من،آرزوها رفت بر باد و خاطر ماند در یاد

 دگر جز یأس دری نیست امید را در درماندگی

ماه من بدر آ از بدر، بدر آ از آب

بدرآ از خیال، بدرآ از بغض آلودگی

بیگانه را تنگ برآمد خاطر خیال همیشه دور 

  یا بدر آ یا به تو آیم و شوم غرق ات از خود بیگانگی

:: موضوعات مرتبط: دست نوشته ها
نویسنده : بیگانه
توصیه‌هاى اخلاقى آیةالله علامه حسن ‌زاده آملى
توصیه‌هاى اخلاقى آیةالله علامه حسن ‌زاده آملى

1-. با خلق خدا مهربان باش.

2-. ازسخنان ناهنجار گرچه به مزاح باشد برحذرباش.

خلاف مگو، گرچه به مطایبت باشد.

3-. از قسم خوردن هم اگر چه به راست، احتراز کن.

4-. چه ایستاده‌اى دست افتاده‌گیر و تا مى‌توانى نماز را در اول وقت به‌جاى آر.

انسان بیدار همواره کشیک نفس مى‌کشد و پاسبان حرم دل است

و واردات و صادرات دهان خود را مى‌پاید و دار هستى

را کارخانه‌اى بزرگ مى‌یابد که با عمّال بى‌شمار

«و ما یعلم جنود ربک الا هو» مدثر/31، دست هم گرفته در کارند

تا انسان بسازند و از عالمى تحویل به عالم دیگر دهند

و مى‌گوید که مروت نباشد که کفران شود و جبران نشود.

از شاه اولیا امیرالمومنین على علیه‌السلام سؤال کردند که وجود چیست؟

فرمود: به غیر وجود چیست؟

اما در باب شیوه پسندیده سکوت، حق است که:

هر که را اسرار حق آموختند مُهر کردند و دهانش دوختند هر که خاموش شد،

گویا شد.

هر که چشم سر بست، بینا شد.

هر که مراقب است، سرور است.

چه این‌که، کلید نیکبختى در مشت اوست و نگین پیروزى در انگشت او.

قیامت با توست نه در آخر طول زمانى.

رسول‌اللّه صلى‌اللّه‌علیه‌وآله‌وسلم به قیس بن عاصم فرمود:


«ان مع الدنیا آخره» بحارالانوار، 68/171.

در روز، مشغله و آمد و شد و اسباب انصراف انسان بسیار زیاد است،

بخلاف شب که هنگام آرامش قوله سبحانه:

«انا سنلقى علیک قولا ثقیلا - ان ناشئه اللیل هى اشد و طئا و اقوم قیلا -

ان لک فى النهار سبحاً طویلا» مزمل، 5/6/7.

لذا اذکار و اوراد و خلوت را در شب تأثیرى خاص است که در روز نیست،

به خصوص در ثلث آخر لیل. اهل‌اللّه گفتند که هیچ نوع از انواع اذکار و عبادات در ترقى درجات و مقامات معنوى کلمه طیبه «لا‌اله‌الا‌اللّه» ندارد.

از این روى رسول خدا صلى‌اللّه‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود:

در روز رستاخیز هر کار نیک سنجیده شود جز گواهى دادن به «لا‌اله‌الا‌اللّه»

که آن‌را در ترازو ننهند،

چه اگر در ترازو رود، آسمان‌ها و زمین‌هاى هفتگانه با وى برابرى نکنند.

کنایه از این که ثواب این کلمه را نهایت نبود و به شمار نیاید و هیچ‌چیز هم‌سنگ او نگردد.
:: موضوعات مرتبط: اعتقادی
نویسنده : بیگانه
فلسفه و عرفان (منبع: پروفایل لاله میگسار)
 
 
فلسفه حرف می آورد عرفان سكوت

آن عقل را بال و پر میدهد واین عقل را بال و پر میكند

آن نور است و این نار

آن درسی بود واین درسینه

ازآن دلشاد شوی واز این دلدار

از آن خداجو شوی واز این خداخو

آن به خدا كشاند واین به خدا رساند

آن راه است و این مقصد

آن شجر است و این ثمر

آن فخر است واین فقر

آن كجا و این كجا...
 
 
نویسنده : بیگانه
بی تو

دیگر بی تو  مست نمی شوم

نه در نارنجستان های این شهر

نه در  غرقابه های عطرهای عربی و فرانسوی

من به جست و جوی تو حتا بوی زندگی را از یاد بردم.

از اینکه بوی تو نمی دهم به ستوه آمده ام.

تمام این دنیا بی بوی تو  تکرار دشمنی با راسو است

آه که این دشمن ناتوان تنها اسمش زندگی است .

 

 

دیگر نه غروب لازم است

نه سحر

نه  عکس چهره ات

و نه هیچ ساحل و بارانی

من همیشه  دلگیرم بی هیچ بهانه

 

چند روزی است که سینه ام سنگینی می کند

و تمام بدنم به یک لحضه سست می شود.

به یک لحظه یادت تلخی زهریست که به مرگ میرسانم

 

تمام زنان این شهر بیوه شده اند انگار

و حتا تمام دخترانش بیوه احساس

و تو هنوز باکره ترین پاکی این دنیای من هستی.

 

هنوز شب ها با یاد نبودنت لالایی می سرایم

نیمه شب از کابوس تو بیدار میشوم

و چون برمی خیزم گیج این دنیا هستم

که حس بیگانگی ام تا آخر روز به دور سرم می چرخد

 

چه کس باور میکند  که یک عشق اینچنین تن را ضعیف کند

آه زهرای من؛ دلم لطیف شده است و

آنچنان قوی  که بی باکی اش به عمق نبودنت  هجوم می آورد

 

افسوس که هرچه تکان ات می دهم

بازهم مبهوت روزگاری و تسلیم شده ای

و عشق هی مرا میراند

 

عشق من بوی خون می دهد

عشق تو بوی لطافت می دهد هنوز

و این یعنی من بی تاب نبودنت جنگ می خواهم

و تو بی بودنم در کنارت با عشق من زندگی می کنی

آری دل تو  بزرگتر است و جوشش عشق در آن فصلی نیست

 

:: موضوعات مرتبط: دست نوشته ها
نویسنده : بیگانه
نامه ای به وجودم

خیلی حقارت کشیدم اما زهرا جونم، بهت گفته بودم که این عشق تو بود بزرگم کرد. انگار هرچه دارم از عشق تو دارم. قربونت برم زهرام، عشق تو نترسم کرد، روز اول گفتم یار بی کلکم، مادرت بهت کلک زد اما من.نزدم، ااخ که چه سخته ادم مادرش هم بهش کلک بزنه. غصه نخور عشقم، تا روزی زنده ام من روی عشقم پابرجام، روز اول قسم خوردم تنهات نزارم، تا روزی هستم و اراده دارم عشقتو میخوام و به عهدم وفا میکنم. اره قربون چشمای عسلیت برم، این دنیا بعد ازتو ارزش دیدن نداره، اخه بی تو همه چی حسرت تورو یادم میاره. زهرااا، خیلی دلتنگتم عشقم. تورو ازم گرفتن بی اینکه متوجه بشیم، اما غصه چرا؟؟!  ما همیشه دلامون پیش همه، همیشه عاشقیم. تازه عزیزم، خدا قول داده که مال هم باشیم اما بوقتش. بزار مسخره کنن عشق ندیده مارو، عشقی که حتا به لمس کشیدن نرسید، اما خدا خودش میدونه عشق ما عشقای دو روزه ادما نبود. داره نزدیک دوسال از اشناییمون میرسه و یکسال و یک ماه گذشته از شروع جداییمون، اما کدوم جدایی نفسم؟ ما که هرلحظه همدیگرو نفس میکشیم، ما که ندیده توی عشقمون ثابت قدم بودیم. تو عشقتو ثابت کردی، مرگ رو بخاطر من تجربه کردی، به همه پس پا زدی بخاطر من، الانم توی لحظه های اخر زندگیت عشقت پرجوشتر از اول شده، حالا منم که باید یک عمر با نبودنت کنارم روی وفام بمونم. غصه نخور، منو خدا ساخت تا با عشق تو همه کار کنم، اراده ام قلب تو هست. زهرا جونم، مرگ عزیز سخته، مرگ پدر سخته، مرگ برادر و خواهر سخته، مرگ فرزند واویلاست... اما مرگ کسی که برات مادری کرد، همونی که بچه ات شد و خواسته بچگانه داشت، مادری که پدری کرد و  راه رو نشونت کرد، داداش و ابجی ای که همیشه کنارت بودن و....   زهرا جانم  تو مادری بودی که مادریت رو انچنان ادا کردی که پدریت و خواهری و برادریت و فرزندیت هم برای من و در حق من به کمال رسید. تو حق مادری به گردن هرکسی که منو بزرگ کرد داشتی. اره داشتم میگفتم مرگ عزیز، مادر، فرزندو... سخته، اما مرگ کسی که عهده دار همه کس و همه خانواده برات بوده، غیر قابل هضم و باوره. پس باور کن، تو هیچوقت برای من نمی میری. زهرا، قربون سر کچلت برم، قسم به تار تار موی ریخته شده ات تو شهید زنده قلب و وجود منی. من هیچوقت عشقمو ترک نمیکنم، به هر بهانه که شده، درس و تحصیل و یا هرچیز دیگه، توی این خاک شیراز میمونم که همیشه کنارت باشم، همیشه خدا که زنده باشم. غربت رو دوست دارم، دوست دارم از این خاک خرافاتی ایران بزنم بیرون، اما عشق تو منو بسته این خاک کرد. یادته گفتی: ستار، تو همه کس منی، من خانواده ندارم، همه خانوادم تویی... یادته عشقم؟  همه.خانواده منم تویی زهرا جونم. میخوام بیام.سر قبرت همیشه باهات حرف بزنم، برات اواز بخونم و قران. میخوام باهات شوخی کنم، میخوام قلقلکت بدم. میخوام گاهی کنارت بخوابم، تو واسه بقیه مردی، نه واسه ستار. تا تو باشی کنارم، این خاک متعلق به منه.  زهرا جونم به یکتایی خدا، اوج شادی ام با تو بود و اوج غمم با تو، عروج و سقوط زندگی من به.تو بسته بود. هنوزم همون نگاه اولتو روی تخت بیمارستان، به تمامی دنیا و ادماش نمیدم. حتا به اون دنیا بی تو... بهترین یادگار این دنیای من نگاه و صدای تو بود. بزرگترین حسرتم فراق تو و بزرگترین غمم عذاب تو در اسارت و اونهمه شکنجه...  دلم به عشقت اونقدر بزرگ شده که گاهی میزنه به کلم که ارش رو هم ببخشم اما تا یادم میاد ظلمش به تو بوده و تجسم اون ظلمایی که کرد، بخشیدنش به محالات طبیعت پیوند میخوره. اما به حق عشقت دلم اونقدر بزرگ شد که هرکسی حسابی باهام داشت با دلم صافش کردم و بخشیدمش. فقط کسانی که زندگی تورو نابود کردند شامل این بخشش نشدند. امیدوارم بخشش خدا شامل حال ما دوتا بدبخت هم بشه اما نه با عوض خواست بخشش ظالمان به تو....   حق نگهدارت جوانه جانم، که من عاجزم از نگهداری تو...

:: موضوعات مرتبط: دست نوشته ها
نویسنده : بیگانه
آخرین عنوان های مطالب

قالب بلاگفا

قالب وبلاگ

purchase vpn

بازی اندروید